سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )
15
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )
اللّه گفتى حيرت گفتى اى كسى كه چشمها در وجه تو متحيراند از نغزى و از سپيدى و از بىعيبى دل خيره شود هرچ از اسم اللّه پيش دل آيد از سبحانى و پاكى روى و بىعيبى و طرب و سبكى دل از آن جمال كه در مخلوقات چنان نبينى اين همه نشان كنيزكان و غلامان بهشتى و غيبى باشد كه در پرتو حسن اللّه بريشان زده است پس هرچ ترا از سبحانى و قدّوسى و معشوقى اللّه و طرب پيش دل آيد آن نتيجهء پرتو اللّه است خواتين غيبى و بهشتاند و ملوك بهشتاند كه در جوار اللّه آن حسن و بها گرفتهاند اكنون باك مدار از درآوردن ايشان بدل آن حسنهاء دلرباى مىتابد از غيب و آن اللّه است . اشهد معاينه كردم از احوال خود و دريافت خود و تغير خود و صنايع آسمان و زمين از عينها « 1 » و خبر كردم كه هيچ كس چو تو نيست در همه صفتها نه در اكرام و نه در علم و نه در رحمت و نه در عزيز كردن و قهر و جذب و اسبال . 70 همه جاى پراكنده شده بودم اكنون حاضر شدم بدانك چون تو كسى نيست و طالب تو شدم و شهيد شاهدى 71 تو شدم دربند طلب چگونگى تو نباشم كه دهاقين چندين گاه آب مىريزند بر زبردانها آن همه دانه باز پس پوسيده شود و برود و آب نيز به زمين فروخورد و برود كس نداند كه ازين آب اثر به اندرون وى چه رساند و آن مايه كه آبكى 72 گردد كدامست تا دل بر وى نهد و آن را دوست داند و مقصود داند و زودتر بوى رسد اگر دهقان موقوف آن باشد تا دل بر جايى نهد آنگاه حاصل كند از منافع هرگز نداند و آن منافع حاصل نشود و دهاقين ديگر هم بر آن ترتيب مىورزند و منفعت مىگيرند اگرچه ندانند تو چگونگى طلبى محروم مانى از خوشيها ، دهاقين انبيا عليهم السلام بىچگونگى كاشتند و منفعت برداشتند چو گفتيم كه سبحانيم همه عشقها را جمع آريت و عاشق زار باشيت سبحان عجبا درين عجب عجمى مباش 73 و سرگشته بل كه پارسى باش 74 يعنى شكفته چون چيزى بيند كه نديده باشد آگهى و طبع پز مرده گشته بشكفد چون غنچه نيز چو پاكى و بىعيبىاش بينى شكفته و خندان شوى هر جزو چون شكوفهها و سبزه بفصل بهار . مىخواستم تا به اشهد گفتن خود را بحالتى رسانم نتوانستم گفتم چو به خود خود را
--> ( 1 ) - اينجا كلمهيى محو شده است .